عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
65
شرف النبي ص ( فارسي )
. من بترسيدم كه مگر در حق من آيتى از قرآن آمده است . چون رسول عليه السلام سلام نماز باز داد مرا بخواند ، و بانگ بر من نزد . مادر و پدر من فداى رسول باد ، هرگز معلمى نديدم كه ادب بهتر از او آموختى و گفت : نماز را بنا بر تهليل و تسبيح و تحميد نهادهاند . ( 1 ) و روايت كردهاند كه مردى به نزديك رسول آمد و انبانى بياورد و گفت : اين را پر كن از خرما و پست ، و تو از مال خود نمىدهى و نه از مال پدر خود . رسول عليه السلام گفت : بازگوى ، آن مرد همان سخن باز گفت . رسول عليه السلام گفت : انبان وى از خرما و پست پر كنيد ، و من از مال خود و از آن پدر نمىدهم . و همچنين مردى نزديك رسول آمد و گفت : يا رسول اللّه مرا بر ستور نشان گفت : ننشانم . مرد گفت : لابد بر بايد نشاند . رسول گفت : و اللّه كه ننشانم . مرد برگرديد كه برود نااميد . رسول عليه السلام گفت : او را باز آوريد تا برنشانم . صحابه گفتند : يا رسول اللّه ، نه سوگند خوردى ؟ گفت : چون من سوگند خورم بر چيزى پس خير در چيزى ديگر باشد آن خير بكنم و كفارت سوگند بكنم . ( 2 ) و رسول عليه السلام چون چيزى ديدى كه او را خوش آمدى گفتى : الحمد للّه رب العالمين . و چون چيزى بودى كه كراهيت داشتى گفتى : الحمد للّه على كل حال . و روايت كردهاند كه اعرابئى در مسجد رسول آمد و بايستاد و بول مىكرد . صحابه خواستند كه او را بزنند . رسول عليه السلام گفت : بول برو مبريد و مدارا كنيد با وى . پس اعرابى را گفت : مسجد از براى نماز كردهاند . اعرابى بيرون رفت و گفت : خداوندا ، مرا بيامرز و محمد را ، و هيچ كس را ديگر ميامرز . رسول گفت : سخت تنگ فرا گرفتى آنچه فراخ است . روايت كردهاند كه رسول عليه السلام كودكان انصار را ديدى ، دست بر سر ايشان ماليدى و بر ايشان سلام كردى و دعا گفتى ايشان را . ( 3 ) و روايت است كه رسول عليه السلم فال نيك دوست داشتى و فال بد و خيال دشمن داشتى ، و گفتى هيچ كس